قبل فهرست بعد


قُل‌ْ هَل‌ْ تَرَبَّصُون‌َ بِنَا اِلاَّ اِحْدَي الحُسْنَيَيْن‌ِ و نَحْن‌ُ نَتَرَبَّص‌ُ بِكُم‌ْ أَن‌ْ يُصِيبَكُم‌ْ اللهُ بِعَذَاب‌ٍ مِن‌ْ عِنْدِه‌ِ أوْ بِأَيْدِينَا فَتَرَبَّصُوا اِنَّا مَعَكُم‌ْ مُتَرَبِّصُون‌َ.[267]

«به آنها بگوئيد: كه شما يكي از دو جريان نيك را نسبت به ما در نظر بگيريد يا شهادت در راه خدا كه اوج عزّت و كرامت يك انسان است و يا غلبه و فتح و ظفر، چنانكه

ما هم يكي از دو جريان بدبختي و عذاب از جانب خدا را نسبت به شما در نظر داريم يا بدست ما مغلوب و كشته مي‌شويد و يا اينكه به عذاب خداوندي در آخرت گرفتار مي‌شويد.»

   مدرّس‌، اين فقيه مجاهد و شجاع در جريان مبارزه با رضاخان خود، بهتر از همه مي‌دانست كه طرف مقابل تنها رضاخان‌ نيست‌، رضاخان‌ را استعمار انگليس كه پنجه‌هاي خود را تا مرفق در پيكر كشورهاي اسلامي براي رسيدن‌به مطامع خود فرو برده است‌، طوطي صفت‌ در پس آينه نگاه داشته و آنچه‌استاد ازل به او مي‌گويد، او همان را مي‌گويد، و درگير شدن با استعمار ـ با قدرت جهنّمي‌ أي كه دارد ـ كار بسيار مشكلي است كه فقط مدرّس‌ها مرد ميدان‌اين مقصد مقدس مي‌باشند و اين جهاد توان فرسا را براي خودشان فوز عظيم ‌مي‌دانند و از آن لذّت مي‌برند.

كلمات حضرت امير )ع( بدرقه راه همه ابوذرها است‌

بنده در موقع نوشتن جريان تبعيد مدرس‌ با خصوصيّاتي كه ذكر گرديد به ياد تبعيد ابوذر به دستور عثمان به بيابان سوزان «رَبَذه‌» افتادم و تصور مي‌كنم اين‌كلمات را كه حضرت امير مومنان  )ع( در هنگام بدرقه ابوذر به او فرمودند، بدرقه‌ راه همه ابوذرها در همه اعصار است‌.

يَا أبَاذَرّ اِنَّك‌َ غَضِبْت‌َ للهِ فَارْج‌ُ مَن‌ْ غَضِبْت‌َ لَه‌ُ؛ اِن‌َّ القَوْم‌َ خَافُوك‌َ عَلي‌َ دُنْيَاهُم‌ْوَ خِفْتَهُم‌ْ عَلي‌َ دِيْنِك‌َ فَاتْرُك‌ْ فِي أَيْدِيهِم‌ْ مَا خَافُوك‌َ عَلَيْه‌ِ وَاهْرُب‌ْ مِنْهُم‌ْ بِمَاخِفْتهُم‌ْ عَلَيْه‌ِ فَمَا أَحْوَجَهُم‌ْ الي‌َ مَا مَنَعْتَهُم‌ْ وَ مَا أغْنَاك‌َ عَمَّا مَنَعُوك‌َ وَ سَتَعْلَم‌ُمَن‌ِ الرَّابِح‌ُ غَدَاً وَ الاَكْثَرُ حُسَّدا وَ لَوْ أَن‌َّ السَّمَوات‌ِ وَ الاَرَضِين‌َ كَانَتَا عَلي‌َ عَبْدٍرَتْقاً ثُم‌َّ اتَّقَي اللهَ، لَجَعَل‌َ اللهُ لَه مِنْهُمَا مَخْرَجاً لاَ يُوْنِسَنَّك‌َ الاّ الحَق‌ُّ وَ لاَيُوحِشَنَّك‌َ الاّ البَاطِل‌ُ فَلَوْ قَبِلْت‌َ دنياهِم لاَحَبُّوك‌َ وَ لَوْ قَرَضْت‌َ مِنْهَالاَمِنُوك‌َ.[268]

«اي ابوذر تو براي جلب خشنودي خدا بخشم آمدي‌، پس‌، به آن پروردگاري كه براي خاطر او بخشم آمدي اميد وار باش‌، اين قوم براي خاطر دنياي خود از تو ترسيدند، و تو بر دين خود از آنها ترسيدي و با آنها كنار نيامدي‌، پس‌، آنچه را كه براي بدست آوردن

آن از تو مي‌ترسند رها كن و صرف نظر نما و براي آنچه كه بر آن مي‌ترسي ـ كه آن دين تو است كه مي‌خواهي آن را حفظ‌كني ـ از ايشان بگريز و آن را حفظ كن‌، چه بسيار نيازمند مي‌باشند به آنچه‌كه تو از آنها منع كردي (دين اسلام‌) و تو بسيار بي نياز هستي از آنچه (دنيا)كه ترا منع نمودند، و زود است كه فردا (روز قيامت‌) بداني كه سود از آن‌ ِكيست و چه كسي مورد رشك قرار مي‌گيرد، و اگر دَرِ آسمانها و زمينها برروي بنده‌اي بسته شود و آن بنده داراي تقوا باشد خداوند براي او راه نجات‌و خلاصي قرار مي‌دهد تو اُنس مگير مگر با حق و از چيزي وحشت مكن مگر از باطل‌. اگر تو دنياي آنها را مي‌پذيرفتي و با آنها كنار مي‌آمدي ترا دوست‌مي‌گرفتند و اگر از كالاهاي دنيوي كه آنها در اختيار دارند تو هم مقداري براي‌خود بر مي‌داشتي با آنها در كالاهاي دنيوي سهيم مي‌شدي آنها ترا آزار نمي‌كردند و به تو ايمني مي‌دادند.»

صداي آزاديخواهي خاموش شد

با تبعيد مدرّس بزرگترين عامل مبارزه و حق‌طلبي در زنجير اسارت كشيده‌شد و صداي آزاديخواهي خاموش گرديد و حكومت رضا خاني برنامه‌اي را كه از طرف دولت انگليس‌ معين شده بود عملي كرد، از اين قرار كه زن و مرد بايد متّحد الشكل‌ باشند، عزاداري امام حسين )ع( قدغن است‌، زنها بايد حجاب نداشته باشند، روحانيّت بايد خلع لباس شود ...

   فرزندان مدرّس‌ و بستگان و آشنايان او به كلّي بي خبر بودند كه مدرّس را كجا برده‌اند؟ آيا زنده است‌؟ يا اينكه او را كشته‌اند؟ همه در تشويش و ناراحتي بسر مي‌بردند.

   پنج ماه به همين حال گذشت و بعد از 5 ماه كسب اطلاع كردند كه مدرّس‌ را به خواف‌ نزديك خاك افغانستان‌ برده و در آنجا زنداني نموده‌اند و در آن شهر بيشتر مردم سنّي مذهب مي‌باشند. و انتخاب اين محل به خاطر آن بوده كه‌سنّي مذهبان از اينكه يك مجتهد شيعه در آنجا به زندان افتاده است احساس‌ناراحتي نمي‌كنند و مخصوصاً اينكه خواف‌ در گوشه‌اي از كشور و بسيار دور افتاده بود و خواستند رابطه او با مردم به طور كلي قطع شود و تا چهل روز هر شبانه روز، هشت نفر پاسبان‌، هر شش ساعت‌، دو نفر، جلو درِ خانه‌ مدرّس‌ در تهران پاس مي‌دادند و هر كس به طرف خانه ايشان مي‌آمد جلب‌مي‌نمودند و بعضي‌ها را به شهرباني برده از ده روز تا شش ماه و بيشتر زنداني مي‌كردند.

ده سال در زندان مخروبه و تاريك‌

بايد توجه داشت كه جريان مدرّس‌ تنها تبعيد از تهران‌ نبود؛ چون معمولاً كسي‌را كه تبعيد مي‌كنند از يك نقطه به نقطه ديگر منتقل مي‌كنند و در نقطه دوم‌، او را آزاد مي‌گذارند و فقط محدودش مي‌كنند كه از آن نقطه خارج نشود ولي‌مدرّس‌ را كه به خواف‌ بردند او را در يكي از قلعه‌هاي مخروبه كه اطاقي نيمه‌خراب داشت حبس كردند و دو نفر مأمور آگاهي و چند نفر سرباز بر او گماشتند، بطوري كه يك اطاق خراب و چند نفر مأمور مجموع زندان و زندانبانان را تشكيل مي‌داد مدّتي كسي به فكر إذا و اسباب زندگي آنها نبود، ولي بعد از آن‌، مصارف همه اينها را، ماهي پانزده تومان معين كردند، بديهي‌است با اين مبلغ تا دو نفر عضو آگاهي و چند نفر مأمور ديگر سير نشوند به‌محبوس چيزي نمي‌رسد. بعد از مدّت زيادي يك روز، ورقه كوچكي به خط ‌مدرّس‌ در شهر مشهد بدست آقا شيخ احمد بهار، مدير روزنامه بهار رسيد و معلوم بود كه چقدر زحمت كشيده شده است تا توانسته‌اند از آن زندان ‌مخوف كه ارتباط با زنداني آن بسيار خطرناك است يك چنين ورقه‌أي را دريافت دارند و در مشهد بدست يك آشنائي برسانند.

   مضمون اين نامه اين بود كه مدرّس‌ نوشته بود: زندگي من از هر حيث دشوار است حتّي نان و لحاف ندارم‌ و ديگر بعد از آن نامه‌اي از مدرّس‌ به هيچكس حتي‌ براي فرزندانش هم نرسيد.[269]

   يكي از بستگان نزديك مدرّس‌ بالاخره دل به دريا زد و براي ملاقات مدرّس‌رهسپار مشهد شد و از آنجا به تربت حيدريّه‌ رفته‌، با تحمل مشكلات بسيار خود را به خواف‌ رسانيد و مدت زيادي در خواف‌ ماند و سعي كرد تا با مأمورين آشنا شود تا بلكه به ملاقات با مدرّس موفق شود يا نامه‌اي از ايشان‌دريافت بدارد و چون ماه رمضان بود به بهانه اذان و خواندن اشعاري كه مربوط به عزاداري حضرت امير مومنان )ع( در شبهاي قدر بود مي‌خواند تا بلكه از لحن و صداي او مدرّس را متوجه كند كه آشنا است تا شايد بتواند نامه‌اي از مدرّس‌ دريافت كند و از وضع حالش با خبر شود و 50 روز به همين‌ترتيب در خواف‌ توقف و به حوالي آن زندان مخوف رفت و آمد داشت امّا به‌اندازه‌اي محدوديّت و كنترل وجود داشت كه بالاخره با دست خالي برگشت و نتوانست با زنداني تماس پيدا كند و خبري از آن زنداني بدست بياورد.[270]

   تا اينكه بعد از دو يا سه سال از تاريخ تبعيد، يكي از فرزندان مدرّس بقصد ديدار پدر از تهران‌ حركت كرد و در تمام طول راه مأمور شهرباني شديداً مراقب او بود تا اينكه به خواف‌ رسيد و چند

روزي در همان اطاقي كه مدرّس‌زنداني بود در خدمت پدر ماند و در تمام اين مدّت مأمور مخصوص‌، آنان را تحت نظر داشت و هيچگاه تنهايشان نگذاشت‌.[271]

   و بالاخره در كتاب مدرس قهرمان آزادي‌ درباره زندان مدرّس مي‌نويسد: مردي بزرگ و روحي بزرگ و همت و اراده بزرگ را طوري در سلسله و زنجير قرار داده بود كه مرگ براي او شربت شيريني بود به او اجازه‌نمي‌دادند فرزندانش را ببيند و با آنها حرف بزند و جز قيافه كريه مأمورين و مير غضب‌ها چيزي نمي‌ديد. در زندان فرقي بين روز و شب نيست يعني‌هميشه شب است‌، پيري هفتاد ساله كه ملّتي مسلمان و موحدّ به او و زندگي او علاقه‌مند بودند سالها در زنداني مخوف و وحشت زا جان مي‌كَنْد و در پيچ و تاب بود، يك شب سقف اطاق ويراني را كه زندان او بود بسرش خراب كردند ولي‌تيري جلو فرود آمدن سقف را بر سر او گرفت و مدرّس‌ زنده ماند.[272]

   اين بود احوال مردي بزرگ كه به سخت‌ترين احوال او را در زندان‌نگاهداشته بودند و حتي نان و ماست را هم درست به او نمي‌دادند.

   نوائي‌ مي‌گويد:[273]

«من بديدن او به‌ خواف‌ رفتم يك چشمش نابينا شده و موي سر و ريشش دراز و ژوليده و پشت او خميده بود و او را به حمّام هم نمي‌فرستادند.»[274]

هر كجا تو با مني من خوشدلم‌

همانطور كه در جريان تبعيد مدرّس گفتيم‌، نوشتار و گفتار مورخان در اين‌مورد منعكس كننده رخدادهايي از قبيل ظلم و زجر و رنج و درد است كه بر امثال مدرّس‌ وارد گرديده است و بعبارت ديگر تعبيرات آنها بيانگر شلاّق‌هاي‌ ستم جباران روزگار است كه بر پيكر آزاد مردان و قهرمانان بزرگ تاريخ فرود مي‌آيد و امّا چهره ديگر اين رخدادها را كه با ديدگاه اين آزاد مردان و برداشت آنها ارتباط دارد، نوعاً مسكوت مي‌گذارند و حال آنكه لازم است به‌اين جنبه هم عنايت شود؛ زيرا مي‌دانيم اين آزاد مردان كه سرگذشت آنها درسي براي آيندگان است خودشان اين جريانهاي رنج آور را معمولاً براي‌خود پيش

بيني و حساب كرده در اين ميدان مقدس كه ميدان جهاد و شهادت‌است گام گذاشته و با حماسه و شور و شوق به جهاد پرداخته‌اند.

   مگر ابوذر ـ كه قيام مدرّس‌ شباهت بسياري به قيام او دارد ـ نمي‌دانست كه‌قيام او در برابر عثمان‌ و معاويه‌ چه شكنجه و آزارهائي را در دنبال دارد او علاوه بر اينكه اين قبيل جريانها را كه جريان هر مجاهد في سبيل الله است‌براي خود پيش بيني مي‌كرد پيغمبر اكرم‌ )ص( به او فرموده بود:

يَا بَاذَر تَعِيش‌ُ وَحْدَك‌َ وَ تَمُوت‌ُ وَحْدَك‌َ وَ تُحْشَرُ وَحْدَك‌َ.

«اي ابوذر تنها زندگي مي‌كني‌، و تنها مي‌ميري‌، و در روز قيامت تنها محشورمشوي‌.»

   آري‌، رشيد هَجَريها، و ميثم تمّارها، و حُجربن عدي‌ها، اگر معصوم‌)    ع( هم به‌آنها خبر نداده بود متوجه بودند كه قدم گذاشتن در ميدان جهاد و كَلِمَة‌ُ عَدْل‌ٍعِنْدَ اِمَام‌ٍ جَائِرٍ چه شكنجه‌ها و زجرها را در دنبال دارد و اينها دانسته اقدام‌ مي‌كردند و چون مي‌دانستند اين دردها و رنجها در راه جهاد مقدس و انجام‌وظيفه ديني و جلب خشنودي خداوند است لذا به وعده الهي دلگرم بودند و از مشاهده جمال محبوب خود لذّت مي‌بردند و از صبر و تسليم و رضا سخن‌مي‌گفتند و تبعيد يا زندان و يا ضرب و شتم و اهانت حتي كشته شدن و شهادت براي آنها گوارا و لذت بخش بود.

       هر كجا باشد شه‌ِ ما را بساط‌              هست صحرا گر بود سَم‌ُّ الخياط‌

هر كجا تو با مني من خوشدلم‌               گر بود در قعر چاهي منزلم‌

خوشتر از هر دو مكان آنجا بود           كه مرا با تو سر سودا بود

*            *           *

و بهجة بما قضي الله رضا                          و ذوالرضا بما قضي ما اعترضا

   فرزند مدرّس‌ هر چند بواسطه مراقبت مأمورين مخصوص ـ با اينكه دو سه‌روز در زندان در جوار پدر بود ـ نتوانست با او حرفي بزند ولي مطالببسياري را از اعمال و قيافه پدر بدست آورد و برگشت و گفت‌:

«آقا در مدّت تبعيد خويش در زندان با روحيّه بسيار شاداب و جسمي‌سالم و قيافه ملكوتي مشغول عبادت بود.»

   زندانبانان اعتقادي كامل به او پيدا كرده بودند، اكثر مأمورين آقا، ازمريدان و فدائيان او شده بودند، به ظاهر مأمور خَشِن ولي در حقيقت يار وپرستار با وفاي او بودند، و كمتر زنداني است كه بتواند در روحيه نگهبانان‌خود تا اين اندازه نفوذ و محبوبيت داشته باشد.

   گاهي از اوقات مدرّس‌ براي خود غذا مي‌پخت و زندانبانان را صدا مي‌زد ومي‌گفت‌: بيائيد با هم غذا بخوريم‌، و آنها هم مي‌آمدند و مي‌نشستند و با مدرّس‌ غذا مي‌خوردند[275].

   مردم خواف‌ با داشتن مذهب تسنن به مهمان زنداني خويش علاقه خاصي‌پيدا نموده و غالباً از او درخواست مي‌كردند كه در پاره‌اي امور براي آنها دعاكند، او شخصيت ممتاز خود را به همه شناسانده بود، شهرباني ماهيانه‌مقداري پول براي مخارج ايشان تعيين نموده بود، ايشان پس از گذشتن چندسال تبعيد از همان پول در گوشه‌اي از شهر خواف‌ آب انباري ساختند.[276]

   درست است كه در مدت 10 سال زندان مخوف و تاريك‌، قامت خميده‌شده‌، و چشمها كم نور گشته‌، و بدن نحيف و لاغر گرديده‌، در اين مدت حتي‌نان و ماست درست هم به ايشان نداده‌اند و از نداشتن رو انداز در موقع‌خواب رنج برده است و لي روحيّه همان‌ مدرّس‌ است‌، روحيّه‌اي كه با صلابت‌و قدرت در برابر جلاّدان و قداره بندان روزگار مي‌ايستاد و حرف حق رامي‌زد.

شاخ گل هر جا كه مي‌رويد گل است‌               خُم‌ِّ مُل هر جا كه مي‌جوشد مُل است‌

                      گر ز مغرب برزند خورشيد سر                             عين خورشيد است ني چيز ديگر

تبعيدگاه محل فريادگران تاريخ است‌

به مناسبت اينكه در احوال‌ مدرّس‌، تبعيد و زنداني و شهادت‌ اين سه عنصر پر محتوا وجود دارد مناسب است به اين نكته توجه كنيم كه هر يك از اين مراحل‌سه گانه براي جهاد گران‌ و آزاد مردان يك گردنه است در راه خود سازي و يك‌كلاس است از مكتب حيات بخش اسلام‌.

   ابوذر نخستين كسي است كه در راه هدف اسلامي رنج تبعيد را به جان و دل خريد و فرياد رساي اين صحابي بزرگ پيغمبر )ص( از تبعيدگاه «رَبَذه‌» عليه‌ستمگران تاريخ هنوز هم طنين انداز است‌.

   مدرّس نيز يكي از اين رادمردان است كه براي احياي اين مكتب در دوران‌تاريك رضا خاني‌ قيام كرد و صداي خود را از تبعيد گاه خواف خراسان به گوش‌جهانيان رسانيد.

   در عصر ما نيز امام خميني در راه جهاد مقدّس خود از اين گردنه عبور كر دو در تبعيدگاه بُرساي تركيّه‌ با خداوند خود خلوت كرد و با او به راز و نياز پرداخت و مخصوصاً در سحرگاهان از خداوند توفيق تأسيس حكومت اسلامي در ايران را مسألت كرد و نيز به نوشتن فقه آل محمّد: مشغول بود كه تحرير الوسيله و مسائل مستحدثه اين عالم رباني و مجاهد ره‌آورد اين‌تبعيدگاه است‌.

زندان‌، آنچنان را آنچنان‌تر مي‌كند

بسياري از رجال بزرگ ديني در گوشه زندان كه محيط فراغت و خلوت با حضرت ذي الجلال است درسهايي در تهذيب و تزكيه نَفْس و تكميل قدرت‌روحي خوانده‌اند و مي‌دانيم كتاب لمعه‌ در فقه شيعه كه شهيد اول آنرا در گوشه زندان نوشت و سالها است در پايگاه‌هاي علمي مورد استفاده است محصول زندان اين زنداني بزرگ تاريخ است و تاريخ آثار مهمّي از زندانيان‌را در سينه خود ثبت كرده است‌.

   مدرّس‌ اين عالم مجاهد بزرگوار نيز مدّت ده سال در زندان مخروبه خواف ‌خراسان‌ در سايه فراغت و خلوت با خدا درسهاي فراواني خواند و درسهاي‌بسياري به آزادگان و آزاد مردان داد.

   هنگامي كه مدرّس در قلعه خواف‌ محبوس بود ارادتمندان او سعي مي‌كردند بهر وسيله‌اي كه شده از حال او مطلع شوند.

   سرهنگ نظام الملكي كه در آن زمان در ارتش خدمت مي‌كرد و يكي از ارادت‌ كيشان مدرّس‌ بود مي‌گويد:

«از طرف ارتش مأموريّت يافتم تا به خواف رفته گندم خريداري‌كنم‌، يك ماه كه در خواف‌ ماندم نقشه مي‌كشيدم كه چگونه مدرّس‌را زيارت كنم‌، يك روز به عنوان اينكه قلعه خواف‌ يك بناي قديمي‌است و آب انبارهاي بزرگ دارد با طرح اين سوال كه آيا امكان اين هست كه در آنجا گندم ذخيره كنم‌؟ و با در جريان قرار دادن‌رئيس شهرباني خواف‌ در رابطه با سوال مذكور ـ زمينه را براي‌رفتن به آن قلعه كه محل‌ّ حبس مدرّس‌ بود فراهم نمودم‌.

    روزي ساعت 8 صبح رئيس شهرباني پاسباني همراه من‌فرستاد تا محل را به بينم و بازگردم و مواظب من نيز باشد تا با كسي صحبت نكنم‌، به اتفاق پاسبان به محل رفتيم‌، ضمن ديدار از چند اطاق وارد اطاقي شدم كه مدرّس در آن بود، او در آنجا نشسته بود، در حالي كه چند كتاب در مقابل او، يك‌ منقل گلي و يك استكان در كنارش‌، قابلمه‌اي‌ هم روي منقل بود و مشغول‌پختن چيزي بود.

    سلام كردم‌، نگاهي كرد و فرمود: تو كيستي كه سلام كردي‌؟گفتم من از ارادتمندان شما هستم به بهانه‌اي به قلعه‌ آمده‌ام تا از سلامتي شما مطلع گردم فرمود: سلام مرا به دوستان برسان‌.

    بيش از اين مجال سخن دست نداد در هنگام بازگشت از زندانبان سوال كردم اين آقا كيست‌؟ گفت‌: او مدرّس‌ است‌. گفتم‌: چه مي‌كند؟ گفت‌: عبادت‌، نوشتن‌، مطالعه‌ و آن قابلمه‌اي هم كه روي منقل ديدي بادمجان است كه خود در حياط اين قلعه‌ تخم آن و مقداري از سبزيجات را كاشته و بعمل آورده‌، آن بادمجان را با آب ـ و بدون روغن ـ مي‌پزد و با ماست و نان صرف مي‌كند و از جيره زندان استفاده نمي‌كند و مأموريني كه اينجا مي‌آيند چون محاسن اخلاقي و بزرگواري ايشان را مي‌بينند همه مريد آقا مي‌شوند و پشت سر او اينجا نماز جماعت مي‌خوانند ـ او در حقيقت زندان را مكتب تربيتي قرار داده است و لذا مأمورين را زود به زود عوض مي‌كنند يك روز گفتم‌: آقا اين غذاها براي شما كافي نيست‌، اگر اجازه بفرمائيد غذاي مقوّي برايتان تهيه كنيم‌فرمودند:

            به نان خشك قناعت كنيم و جامه دلق‌             كه ارِ منّت‌ِ خود، به كه بارِ منّت‌ِ خلق‌

    بعدها معلوم شد كه آقا، جيره زندان را به جاي مصرف‌نمودن‌، جمع كرده‌اند و از پول آن آجر، آهك و غيره تهيه و آب‌انبار قديمي اين قلعه را ـ كه ويران شده بود ـ مرمّت كرده‌اند تا مورد استفاده مردم قرار گيرد.»[277]



قبل فهرست بعد