قبل فهرست بعد


«پروردگارا نقطه خلوتي مي‌خواستم كه در آن به راز و نياز با تو و تضرّع و عبادت در پيشگاه مقدّس تو مشغول باشم‌، پروردگارا تو را شكر مي‌كنم كه براي من چنين مكاني فراهم كردي‌.»

زنداني شدن در راه هدف صحيح درس است‌

در سال 1345 شمسي هنگامي كه تعداد زيادي از علماي بزرگ حوزه مقدّسه قم‌از قبيل آقايان‌ حسينعلي منتظري‌، و فرزند ايشان محمد منتظري‌، و علي قدّوسي‌ نهاوندي‌، و علي حيدري نهاوندي‌،

و علي‌اصغر مرواريد و احمد آذري قمي در زندان ‌قزل قلعه تهران‌ هر يك در يك سلّول انفرادي زنداني بودند به بنده نيز خداوند توفيق شركت در اين كلاس و خواندن درسهاي زندان را عنايت فرمود و در نخستين لحظه‌اي كه زندانبان مرا به يك سلّول انفرادي كه براي من در نظر گرفته شده بود هدايت كرد كلماتي را ديدم كه بر ديوارهاي آن سلّول نوشته‌شده بود و اين كلمات نمايانگر اين موضوع بود كه قبلاً در اين سلّول جهاد گراني روشن‌، و روشن انديش اقامت داشته‌اند كه اين كلمات براي بنده درس‌بزرگي بود و آن كلمات عبارت بودند از:

   1- آيه‌: ان‌َّ الّذِين‌َ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُم‌َّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّل‌ُ عَلَيْهِم‌ُ المَلاَئِكَة‌ُ أن‌ْ لاَ تَخَافُوا وَ لاَتَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالجَنَّة‌ِ الَّتِي كُنْتُم‌ْ تُوعَدُون‌َ.[278]

   2- اين قطعه شعر فارسي‌:

گفت با بلبل‌ِ قَفس زاغي‌                     از چه دور افتاده از باغي‌؟

تو كه كاري نداشتي به كسي‌                   از چه رو پاي بند اين قفسي‌؟

گفت من مرغكي هنرمندم‌                          هنر افكنده است در بندم‌

گر چو تو زشت و بي هنر بودم‌                    ايمن از فتنه بشر بودم‌

اين چنين است رسم اين ايّام‌                              زاغ در باغ و بلبل اندر دام‌

   3- اين قطعه شعر عربي‌:

قَالُوا حُبِسْت‌َ فَقُلْت‌ُ لَيْس‌َ بِضَائرٍ                         حَبْسي وَ أَي‌ُّ مُهنَّدٍ لايُغْمَدُ

   به من گفتند: در زندان محبوس شده‌اي‌؟ گفتم‌: اين موضوع به ضرر من‌نيست كدام شمشير است كه در غلاف جا نگرفته باشد.

اَوَمَاتري الّليث‌َ يألِف غِيلَة‌ً                      كِبَراً و اوباش السّباع تردّد

   آيا نمي‌بيني كه شير به قفس و پشت ميله‌ها انس مي‌گيرد؟ و اين دليل‌عظمت او است در حالي كه درندگان پَست در بيابانها بطور آزاد در حركت و رفت آمد مي‌باشند.

و الشّمس لولا أَنّها مَحْجُوبَة‌ٌ                  عن نَاظِرَيْك‌َ لَمَا أضاء الفَرْقَدُ

   اگر خورشيد از ديده‌ها پنهان نشود ستارگان ضعيف مانند فرقدان‌نمي‌توانند خود نمائي كنند.

و الحبْس‌ُ لو لم تَغْشَه لِدِنائة‌ٍ                     شَنْعاء نِعم المنزِل‌ُ المُستورَدُ

   به زندان رفتن اگر براي هدف مقدسي ـ نه براي ارتكاب كار بد ـ باشد منزل‌بسيار خوبي است‌.

بيت يجدّد لِلْكَريم كرامة‌ً                         ويزار فيه و لايزور و يُحْفَدُ

   زندان خانه‌اي است كه بر كرامت و عظمت شخص كريم مي‌افزايد و مردم‌خود را محتاج به رفتن به ملاقات زنداني مي‌دانند و براي ملاقات او مي‌روند ولي او براي ملاقات كسي نمي‌رود و مورد احترام قرار مي‌گيرد.

   در تفسير مجمع البيان‌ در تفسير سوره يوسف )ع( مي‌نويسد حضرت‌يوسف‌)ع( پس از اينكه سالها در زندان مصر زنداني بود هنگامي كه آزاد گرديد و خواست از محيط زندان قدم بيرون بگذارد اين كلمات را بالاي درب زندان‌نوشت‌:

هذا بَيْت‌ُ الاَحْزان‌ِ وَ قَبْرُ الاَحْياءِ وَ تَجْرِبَة‌ُ الاَصْدِقاء وَ شَماتَة‌ُ الاَعْداَءِ.

«زندان خانه اندوهها و غصه‌ها و قبر زندگان است و زندان وسيله امتحان و سنگ محك زدن دوستان است ـ كه هر كس گرفتار زندان بشود دوستان خود را بهتر مي‌شناسد ـ و زندان رفتن باعث شماتت دشمنان است‌.»

   بالاخره‌، حقيقت امر اين است كه‌ «زندان‌» با فضاي خاصّي كه دارد افراد باايمان و با تقوا و با تعهد را كه براي داشتن هدف مقدّسي به زندان افتاده‌اند كاملتر و آب ديده‌تر مي‌كند ولي اگر وسائل تربيت در محيط زندان را مسوولين فراهم نكنند افراد منحرف معمولاً منحرف‌تر مي‌شوند، بنابراين‌آنچه كه گفته شد «زندان آنچنان را آنچنان‌تر مي‌كند» حقيقتي است مسلّم‌.

انتقال مدرّس از زندان خواف به زندان كاشمر

رضاخان‌ چون از تيرباران كردن‌ مدرّس‌ نتيجه نگرفت نقشه تبعيد اين فقيه‌جهادگر و شجاع را كشيد و چنين تصور كرد كه اگر او از انظار دور و از دسترس مردم خارج باشد فراموش مي‌شود و لذا او را به خواف خراسان‌ كه‌نزديك مرز افغانستان بود منتقل كرد و مدت ده سال در آنجا با شرائط بسيار سخت زنداني نمود ولي ديد نفوذ او در دلها و آوازه عظمت او در شهرهاي‌ايران و خارج ايران‌ بيشتر شد و به اين فكر افتاد كه او را به كلّي از ميان بردارد تا اينكه نامش از زبانها بيفتد و خاطره‌اش از دلها محو شود و لذا در اين راستا در آبان ماه سال 1316 از اداره كل شهرباني تهران به رئيس شهرباني خواف‌تلگرافي مخابره شد كه مدرّس‌ را تحت مراقبت با اتومبيل دربست به كاشمر منتقل كنيد و در شهرباني آنجا منفرداً تحت مواظبت كامل‌، زنداني بنمائيد و مواظب باشيد با احدي ملاقات و مكاتبه ننمايد بنابراين‌، او را در حالي كه پشتش خميده و يك چشمش نابينا شده و موي سر و ريشش دراز و ژوليده شده از زندان‌خواف به زندان كاشمر منتقل كردند[279] وضعيت او بعد از انتقال به كاشمر سخت‌ترشد و به زندان مجرد منتقل گرديد.[280]

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند

بعد از اينكه مدرّس‌ را به زندان كاشمر منتقل كردند از تهران‌ تلگراف رمز به اين‌مضمون رسيد: بايد بطوري كه هيچكس حتي قراول درب اطاق مدرّس هم‌نفهمد با استركنين (سَم‌ّ مخصوصي است‌) او را از بين ببريد.[281]

   براي انجام اين مأموريت محمود مستوفيان‌ كه رئيس شهرباني كاشمر بود با حبيب الله خلج مير غضب كه به او شِمْر هم مي‌گفتند در نظر گرفته شد تا زيرنظر كاظم جهان سوزي‌ صاحب منصبي كه از مشهد فرستاده شده بود مقصود عملي شود.

   آنها در انجام اين مأموريت براي اينكه حدّ اعلاي قساوت خود را نشان‌بدهند يكي از روزهاي ماه رمضان‌ يعني روز 27 رمضان را انتخاب كردند و در آن روز جهان سوزي‌ و محمود مستوفيان‌ و حبيب الله خلج‌ بعد از اينكه مشروب‌زيادي خوردند راه زندان مدرّس را پيش گرفتند و مدرّس‌ مشغول خواندن نماز عصر بود كه وارد شدند و مي‌دانستند كه مدرّس روزه است ولي صبر كردند كه نماز او

تمام شد از او چاي خواستند، مدرّس‌ ـ چون در زندان كارهاي خود را خودش انجام مي‌داد، إذا مي‌پخت و پيراهن و لباسش را به عادت ايّام‌طلبگي مي‌شست و خودش چاي درست مي‌كرد ـ سماور را آتش كرد و بعد از اينكه چاي آماده شد با دست خود چاي ريخت و از مهمانها پذيرائي كرد و آن‌دژخيمان چاي را خوردند و به ميزبان خود نيز تكليف كردند كه چاي بخورد مدرّس‌ گفت‌: من روزه هستم و در موقع خود افطار خواهم كرد امّا آنها قانع‌نشدند و بعد از اينكه مقداري سم‌ّ در يك استكان چاي ريختند اصرار كردند كه‌ بايد بخورد، مدرّس‌ فهميد كه به قصد كشتن او آمده‌اند، آنها مدرّس‌ را خوابانيدند و استكان زهر را به گلويش ريختند، در اين حال قيافه زيباي‌ ِشهادت در جلو چشم او مجسم شد.

   او مدّتها در انتظار شهادت بود؛ چه اينكه مي‌دانست زندان خواف‌ و زندان‌كاشمر و قَفَس بدن چهره مدرّس‌ را پوشانيده است و آئينه شهادت است كه اين‌چهره را شفاف‌تر نشان خواهد داد.

حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنم‌                  خوش آن زمان كه از اين چهره پرده برفكنم‌

   او ميدانست كه شهادت بهترين هديّه الهي براي پاكان و نيكان و صالحان‌  است‌.

   او شهادت‌طلبي را از اجداد گرامي‌ اش‌: به ارث برده بود چه اينكه در حديث است كه پايان عمر همه پيغمبران خدا و جانشينان آنها ـ سلام الله عليهم ـشهادت در راه خدا است‌[282].

   در يك كلام‌ شهادت در راه خدا منتهاي آرزوي مدرّس مجاهد بود و در تمام عمر آرزوي نوشيدن جام شهادت را در دل داشت و از تبعيد و از انتقال از زنداني به‌زنداني خسته شده بود.

گفت اي حبيب قلب من اي كردگار من‌                        امروز بود در همه عمر انتظار من‌

*            *           *

جانم بلب رسيده زغمهاي روزگار                      جامي زدست ساقي دورانم آرزو است‌

 بر لب رسيده است مرا جان ز درد عشق‌                        از لعل روح بخش تو درمانم آرزو است‌

   از مير غضب‌ها خواست كه براي خواندن دو ركعت نماز به او فرصت‌بدهند و آنها پذيرفتند او از جا برخاست تا آخرين راز و نياز را با خداوند خود انجام بدهد رو به قبله ايستاد و اشك‌ از چشمانش سرازير شد و اين اشك اشك‌شوق‌ بود.

وعده وصل چون شود نزديك‌                                آتش عشق تيزتر گردد

   حمد و سوره را با تضرّع كامل خواند و به ركوع رفت و از ركوع برخاست‌به سجده رفت و در سجده‌اش روي بر خاك ماليد و پيشاني بر خاك گذاشت‌.

   اگر صاحب دلي آنجا بود و گوش مي‌داد مي‌شنيد كه او مانند جدّ بزرگوارش‌حضرت سيد الشهداء )ع( چهره‌اش را بر خاك مي‌مالد و مي‌گويد:

رِضي‌ً بِرِضَي الله و تَسْلِيماً لامْرِه‌ِ لاَمَعْبُودَ سِوَاه‌ُ.

   نماز به پايان رسيد و روي به قبله كرد گويا مي‌گفت‌:

وَجَّهْت‌ُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوات‌ِ وَالاَرْض‌َ حَنِيفاً مُسْلِماً،

مير غضب‌ها كه صبر نكرده بودند تا وقت افطار شود و چاي مسموم را به‌حلق آن پير مظلوم ريختند، منتظر نشستند تا از منظره تشنّج مرگ پيشواي ‌احرار ايران لذّت ببرند.

   آري اين راه و رسم سفاكان است چنانكه حجاج بن يوسف‌ از تماشاي جان‌دادن كساني كه آنها را مي‌كشت عاليترين لذتها را مي‌برد.

   آنها منتظر نشسته‌اند تا صورتي از اين منظره غمبار را به ذهن خود بسپارند و براي ارباب خود تعريف كنند ولي ديدند اثر زهر ظاهر نشد يك دو ساعت گذشت و مدرّس با چهره شاداب و بشّاش متوجّه خداوند و مشغول خواندن دعا و اذكار است‌.

   از جا برخاستند و عمامه مدرّس‌ را از سرش برداشته به دور گردنش‌پيچيدند و كشيدند و چند ضربه لگد هم به ستون فقرات او زدند و ستون‌فقراتش را شكستند. به اين ترتيب و با اين شقاوت‌ها به زندگي سراسر مبارزه‌مرد جهاد و اجتهاد، مرد ديانت و سياست خاتمه دادند.[283]

جنازه‌اش را شبانه برداشتند و مخفيانه دفن كردند

جنازه اين شهيد را كه يكي از برجسته‌ترين و شجاع‌ترين عالمان اين سرزمين‌بود، شبانه برداشتند و مخارج تكفين و دفن او را كه 12 ريال شد از 30 ريال‌وجه نقدي كه در جيب پيراهنش بود پرداختند و شيخ هادي‌ كه متصدي دفن‌اموات بود مي‌گفت‌: آثار طناب يا شال كه به گردن او پيچيده و فشار داده بودند معلوم بود و او را در كنار مزاري به خاك سپردند و به كسي خبر ندادند تا در ماتمش اشكي بريزد و يا بر تربتش حمد و سوره‌اي بخواند و تلگرافي هم به‌تهران‌ زدند كه مدرّس‌ فوت كرد و به مرض تنگي نَفَس‌ْ مبتلا بود.

پاداش كشتن مدرس نفري 75 تومان‌

از تهران‌ مبلغ يكصد و پنجاه تومان پاداش براي محمود مستوفيان‌ و حبيب الله مير غضب‌ شمر كه بهر يك هفتاد و پنج تومان مي‌رسيد حواله شد و دريافت‌ كردند.[284]

وَ لاَ تَحْسَبَّن‌َ الَّذِين‌َ قُتِلُوا فِي سَبِيل‌ِ اللهِ أمْواَتاً بَل‌ْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِم‌ْ يُرْزَقُون‌َ.[285]

   به اين ترتيب قهرمان آزاديخواه كه در برابر نيروهاي شيطاني و قدرت‌طاغوتي يك عمر مقاومت شور گستر و حماسه آفرين داشت سر به آستانه شهادت گذاشت و به كاروان شهدا پيوست‌، مهمان خدا شد و نصيب وافري از روزيهاي پروردگار را بدست آورد او نمرده است و زنده جاويدان است‌.

اختران بسي دارد آسمان‌ِ آزادي‌                              روشنائي جانند روشنان‌ِ آزادي‌

جاودانگي خواهي هم ز جان و سر بگذر                      تا كه سر گذاري بر آستان‌ِ آزادي‌

بگذرد اگر از جان زنده است و جاويدان‌                    هر كه چون مدرّس شد قهرمان آزادي‌

   روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

مرا هر كجا دفن كنند قبرم زيارتگاه خواهد شد

امام خميني (ره) در سال 1363 نامه‌اي در رابطه با بازسازي مزار مدرّس مرقوم ودر نتيجه‌، قبر آن شهيد مجاهد كه مورد توجه و زيارتگاه عموم است تعميرشد و شكوه بيشتري پيدا كرد اكنون با توجه به اين موضوع و تخريب مقبره رضا خان‌ بعد از انقلاب اسلامي با موادّ منفجره عاقبت كار اولياي خدا و جباران روزگار معلوم شد و كلام امير )ع( كه فرمود:

هَلَك‌َ خُزّان‌ُ الامْوال‌ِ وَ هُم‌ْ أَحْياءُ وَ العُلَمَاءُ بَاقُون‌َ مَا بَقِي‌َ الدَّهْرُ

   بار ديگر مصداق پيدا كرد.

اِن‌َّ فِي ذَلِك‌َ لَعِبْرَة‌ً لاِوُلِي الاَبْصَارِ

   و اينك نامه امام خميني‌:

بسم الله الرحمن الرحيم‌

   در عصر شكوفائي انقلاب اسلامي بزرگداشت مجاهدي عظيم الشأن و متعهدي برومند و عالم بزرگواري كه در دوران سياه اختناق رضاخان مي‌زيست لازم‌مي‌باشد؛ زيرا در زماني كه قلمها شكسته و زبانها بسته و گلوها فشرده بود، او از اظهار حق و ابطال باطل دريغ نمي‌كرد، در آن روزگار در حقيقت حق حيات از ملّت مظلوم ايران سلب شده بود و ميدان تاخت و تازِ قلدري هتاك در سطح كشور باز و دست مزدوران پليدش در سراسر ايران تا مَرفق به خون عزيزان آزاده وطن‌، علماي اسلام‌، و طبقات مختلف آغشته بود، اين عالم ضعيف الجُثّه با جسمي نحيف و روحي بزرگ و شاداب از ايمان صفا و حقيقت و زباني چون شمشير حيدر كرار رويا رويشان ايستاد و فرياد كشيد و حق را گفت و جنايات را آشكار كرد و مجال را بر رضاخان‌كذائي تنگ و روزگارشان را سياه كرد و عاقبت جان طاهر خود را در راه اسلام عزيز و ملّت شريف نثار كرد و بدست دژخيمان ستم شاهي در غربت به شهادت رسيد و به اجداد طاهرينش پيوست‌.

در واقع شهيد بزرگ ما مرحوم مدرّس كه القاب براي او كوتاه و كوچك است ستاره درخشاني بود بر تارك كشوري كه از ظلم و جور رضا شاهي تاريك مي‌نمود و تا كسي آن زمان را درك نكرده باشد، ارزش اين شخصيت عالي مقام را نمي‌تواند درك كند ملّت ما مرهون خدمات و فداكاري‌هاي اوست‌، و اينك كه با سربلندي از بين ما رفته بر ما است كه ابعاد روحي و بينش سياسي اعتقادي او را هر چه بهتر بشناسيم و بشناسانيم و با خدمت ناچيز خود مزار شريف و دور افتاده او را تعمير و احياء نمائيم‌.                                                        روح الله الموسوي الخميني ـ 28 شهريور 1363

   بالاخره راز سخن مدرس معلوم شد كه روزي به رضاخان گفت‌:

«مرا هر كجا دفن كنند قبرم زيارتگاه خواهد شد.»[286]

رضا خان و مسأله كشف حجاب‌

در سال 1313 شمسي‌ علي اصغر خان حكمت شيرازي‌ وزير معارف و فرهنگ‌ايران به‌ شيراز مسافرت كرد و در جشني كه به افتخار او در مدرسه شاهپور منعقد گرديده و طبقات مختلف مردم نيز در آن حضور داشتند شركت كرد و طبق برنامه قبلي پس از ايراد سخنرانيها و نمايش‌، ناگهان چهل زن و دختر بي‌حجاب‌ در آن مجلس بر روي صحنه ظاهر شدند و اركستر، آهنگ رقص‌نواخت و دختران و زنان به رقص و پايكوبي پرداختند!!

   اين جريان ـ كه در نظر مردم مسلمان امر بسيار زننده و زشت بود و مثل‌بمب صدا كرد، و مردم در دريائي از بُهت و غم و اندوه فرو رفتند ولي فكر مي‌كردند كه شايد شاه بي اطلاع باشد ـ كم‌كم در سراسر مملكت ايران منتشر گرديد، تا اينكه پس از چندين روز در تهران‌، در ميدان جلاليه‌، رئيس الوزراء، محمّد علي فروغي‌، ذكاء  الملك‌، دختران مدارس‌ را بدون چادر جمع كرد و علي‌اصغر خان‌، وزير معارف و فرهنگ ضمن نطقي گفت‌: بعضي گمان كرده‌اند كه‌اقدامات در شيراز خودسرانه بوده‌، ولي بدانيد كه‌ موضوع كشف حجاب بانوان‌ رأي اعلي حضرت همايوني است و بايستي در مجلس به تصويب برسد و مي‌رسد.

   در ضمن ملاحظه كنيد كه ديكتاتوري و وضع مجلس در آن زمان چگونه‌بوده است كه نخست وزير مي‌گويد:

«كشف حجاب رأي اعليحضرت همايوني است و بايستي به تصويب برسد و مي‌رسد.»

   و بالاخره مسأله كشف حجاب اجباري خانم‌ها كه يكي از جنايات بزرگ‌رضاخان‌ است براي مردم مسلمان ايران مصيبت بسيار بزرگي بود كه قبلاً به‌ شرح آن پرداختيم و اكنون درباره موقعيّت زن در اسلام و مسأله لازم بودن‌حجاب بحث مختصري را با توفيق خداوند به انجام مي‌رسانيم‌.

زن نخستين معلّم زندگي انسانها

يكي از تعاليم مهّم اسلام در رابطه با «زن‌» اين است كه سعي مي‌كند آن ذهنيّتي ‌را كه بسياري از مردها از «زن‌» دارند كه به زن از ديدگاه نياز جنسي و امر شهواني مي‌نگرند را تغيير بدهد و اين ذهنيّت

و برداشت را در افكار ايجاد كندو جا بيندازد كه زن‌ هم مانند مرد يك انسان‌ است با همه نيازها و خواسته‌ها و استعدادها و سرمايه‌ها و زمينه‌هاي ممكن رشد و تعالِي‌ِ يك انسان كامل‌ تا از اين ديد به زن بنگرند و وسائل تعليم و تكامل دختران را مانند پسران فراهم‌نمايند «زن‌» از ديدگاه اسلام يك انسان نقش آفرين است‌ انساني است كه در مركز خانواده كه محل تأمين نيازهاي روحي و عاطفي و اخلاقي مرد و مركز تربيت فرزندان است جايگاه ويژه‌اي دارد.

   «زن‌» چشمه جوشان عاطفه و محبت است‌.



قبل فهرست بعد