قبل فهرست بعد


   اين عالم ربّاني‌ِ سخت كوش‌، علاوه بر برنامه مذكور كه در طول اقامت در نجف‌ يك بار هم ترك نشد، دو سفر پياده‌ از همان‌ نجف به مكّه و مدينه مسافرتكرد و به توفيق زيارت نائل گرديد و برگشت‌، و بعلاوه 7 سفر ـ همچنان پياده‌ ـ از نجف به‌ مشهد مشرف شد و به نجف اشرف‌ بازگشت‌.

   اين مسافرتها كه ذكر شد مربوط به قرون خيلي دور ـ كه جز كجاوه و شتر و اسب ، وسيله ديگري در كار نبود ـ نيست‌، بلكه در عصري بود كه در آن‌، هواپيما و ماشين‌ بعنوان يك مركب سريع و راحت بوجود آمده بود، بنابراين با كدام قلم مي‌توان شكوه اين همّت و اين صلابت و اين زهد و اين تعبّد را نگاشت‌!

   حاج شيخ محمّد تقي بافقي‌ در امر به معروف و نهي از منكر بسيار جدّي و با صلابت و مقاوم بود.

   او در حوزه علميّه قم به طلاّب علوم دينيّه مرتّباً شهريه پرداخت مي‌كرد و آن‌را با ترتيب خاصّي انجام مي‌داد، شهريه هر يك از طلاّب حوزه را طبق دفتري‌كه داشت جدا مي‌كرد و در پاكت مي‌گذاشت و خود شخصاً به حجره يا به‌منزل مي‌برد و مي‌رساند كه هم احوالي پرسيده و انس گرفته باشد و هم مساعدت مالي كرده باشد.

   و امّا خروش او در جريان‌ كشف حجاب رضا خاني‌ از اين قرار است‌:

همسر شاه بي‌حجاب‌ در غرفه ايوان حضرت معصومه )س( در انظار مردم‌

روز جمعه 27 رمضان 1346 قمري مطابق 1306 شمسي‌، ساعاتي پيش از تحويل سال 1307 شمسي‌، زوّار بسياري از نقاط مختلف‌، طبق معمول هر ساله به سوي شهر قم‌ روي آورده بودند تا هنگام تحويل سال در كنار مرقد مطّهر كريمه اهل بيت عصمت حضرت معصومه   ‌ )س( باشند.

   و به قدري جمعيّت و ازدحام در صحن و حرم و رواقها بود كه جاي سوزن‌انداختن نبود، اعضاي خانواده رضاخان‌ از جمله‌، همسرش‌ (مادر محمد رضا) به‌قم آمده و در غرفه بالاي ايوان آئينه بدون حجاب (با سر و صورت باز) نشسته‌بودند و اين موضوع بطوري جلب نظر مي‌كرد كه صداي اعتراض مردم از هر سو بلند شد و بسياري مي‌گفتند: اگر از مردم شرم نمي‌كنند دست كم از حضرت‌معصومه )س( شرم كنند و بالاخره‌، صداي اعتراض مردم كم‌كم اوج گرفت‌.

سيد ناظم واعظ‌: آهاي خانم‌ها يا خود را بپوشانيد يا فوراً از اينجا برويد

در اين بين عدّه‌اي خود را به سيّد ناظم واعظ‌ ـ كه از شاگردان حاج شيخ محمد تقي بافقي‌ بود و براي اداي مراسم تحويل سال در بالاي منبر نشسته و دقايقي‌قبل از تحويل سال مشغول دعا بود ـ رساندند و از پاي منبر جريان بي‌ حرمتي ‌به حرم و به حجاب اسلامي را براي او بيان كردند، سيّد ناظم بي‌درنگ مسأله را بر سر منبر براي مردم مطرح و لزوم مقابله با آن را گوشزد كرد و گفت‌: اي‌مردم‌! هم اكنون به من از يك وقاحت و بيشرمي خبر دادند كه هيچ مسلماني نمي‌تواند آنرا تحمّل كند.

   در خانه‌ دختر پيامبر )ص( در خانه‌ خواهر امام رضا )ع( در خانه پاره جگر موسي بن جعفر (ع) در خانه‌ فاطمه معصومه )س( يك مشت عيّاش بي دين و از خدا بي خبر با سر و صورت بزك كرده و روي باز نشسته‌اند.

   در اين آستانه‌، اينجا كه محل‌ّ رفت و آمد فرشتگان الهي است‌، شاه‌ و گدا در يك رديف‌اند، بلكه گداي با تقوا هزار بار بر شاه‌ بي تقوا شرف دارد ... مي‌گويند، اين زنان كه اين قدر بي‌توجه و بي‌ادب و بي آبرويند، از تهران آمده‌اند و اهل و عيال رئيس‌ حكومت‌اند.

   اي واي بر مردمي كه رئيس حكومت آنان چنين كسان باشند، امّا بدانند كه‌مردم اگر در برابر خوشگذراني‌ها، بي ديني‌ها، چپاولها، زورگوئي‌ها و حيف ميلهاي‌آنان از سر ناچاري دم بر نياورند، اين توهين را در خانه دختر پيغمبر)ص(بر نخواهند تافت‌.

   من از سوي مردم اخطار مي‌كنم‌، من به نام قرآن‌، به نام اسلام‌، به نام سيدالشهداء )ع( كه خون خود را پاي دين محمد )ص( نهاد اخطار مي‌كنم و مي‌گويم‌: آهاي خانم‌ها! رفع حجاب حرام است‌، خصوصاً كنار مرقد مطّهر دختر پيامبر)ص(، يا خود را بپوشانيد و يا فوراً از اينجا برويد!

آقاي حاج شيخ‌! زن شاه بالاي ايوان آيينه بي‌حجاب نشسته تكليف چيست‌؟

بعد از فرياد و اخطار سيد ناظم واعظ‌، صداي صلواتهاي پياپي مردم به عنوان‌تصديق بلند شد.

   عدّه‌اي‌، نزد حاج شيخ محمّد تقي بافقي‌ شتافتند، او در مسجد بالا سر در حالي‌كه جمعيت در اطراف او موج مي‌زد مشغول خواندن دعاي ندبه بود كاري كه‌هر جمعه در همان مكان انجام مي‌داد و آن روز نيز ـ چنانكه گفتيم‌، جمعه 27رمضان بود ـ حاج شيخ‌ با خضوع و تضرّع كامل در حالي كه قطرات اشك از انتهاي محاسن بلندش فرو مي‌چكيد اين جمله‌ها را مي‌خواند:

أَيْن‌َ اَلمُعَّدُ لِقَطْع‌ِ دابِرِ الظَّلَمَة‌ِ؟

أَيْن‌َ اَلمُنْتَظَرُ لاِقَامَة‌ِ الاَمْت‌ِ وَ العِوَج‌ِ؟

       أَيْن‌َ اَلمُرْتَجي‌َ لاِزَالَة‌ِ الجَوْرِ وَ العُدْوَان‌ِ؟

       أَيْن‌َ اَلمُدَّخَرُ لِتَجْدِيدِ الفَرائِض‌ِ وَ السُّنَن‌ِ؟

       أَيْن‌َ اَلمُتَخَيَّرُ لاِعَادَة‌ِ المِلَّة‌ِ وَ الشَّريعَة‌ِ؟

       أَيْن‌َ اَلمُوَمَّل‌ُ لاِحْيَاءِ الكِتَاب‌ِ وَ حُدُودِه‌ِ؟

       أَيْن‌َ مُحْيِي‌ِ مَعَالِم‌ِ الدِّين‌ِ وَ أَهْلِه‌ِ؟

       كجا است آنكه آماده است تا ريشه ستم را بَرْ كَنَد؟

       كجا است آنكه او را براي درست كردن نادرستي‌ها و راست كردن كَژي‌ها انتظار مي‌برند؟

       كجاست آن كس كه در زدودن ستم بارگي و تجاوز به او اميد بسته‌اند؟

       كجاست آن ذخيره آلهي تا آداب و فريضه‌هاي دين را دگر باره برپا دارد؟

       آن برگزيده كو تا كيش و آئين را برگرداند؟

       كجاست آن كسي كه در زنده كردن قرآن و حدود آن به او آرزو مي‌برند؟

       كجاست آنكه به آثار دين و اهل دين‌، جان مي‌بخشد؟

   آن عدّه با ديدن حال خشوع‌ حاج شيخ‌، چند لحظه ايستادند، و بالاخره يك‌نفر جلوتر رفت و گفت‌: جناب آقاي‌ حاج شيخ‌! زن‌ِ شاه آمده و با يك عدّه زنهاي همراهش توي رواق بالاي ايوان آيينه حرم نشسته و حجاب ندارند ما از حضرت معصومه )س( خجالت مي‌كشيم‌! چه امر مي‌فرمائيد؟ تكليف ما چيست‌؟

رفع حجاب حرام است مخصوصاً در حرم دختر پيغمبر)ص(

حاج شيخ با شنيدن اين كلام‌، دعاي ندبه را قطع كرد و گفت‌:

الله اكبر! الله اكبر، بدويد، بگوئيد، سيد ناظم‌، فوري بيايد اينجا.

   چند نفر به طرف مسجد مجاور حرم دويدند و ديگران در كنار حاج شيخ‌ ايستادند كه سيد ناظم‌ شاگرد برجسته حاج شيخ‌ نَفَس زنان سر رسيد و سلامي شتابزده كرد و گفت‌:

چه امر مي‌فرمائيد؟

   حاج شيخ‌ فرمود:

برويد توي ايوان و از آنجا با صداي بلند از طرف من بگوئيد: رفع‌حجاب حرام است‌، خاصّه در حرم دختر پيغمبر )ص(.

   سيّد ناظم‌ در اجراي فرمان و پيام‌ حاج شيخ‌ به طرف ايوان آيينه دويد و بادست‌، انبوه مردم خشمگين را ساكت كرد و بعد با صداي خيلي بلند خطاب به‌زن‌ِ شاه و زنان همراه او گفت‌:

آهاي خانم‌ها! حضرت آيت الله حاج شيخ محمّد تقي بافقي كه هم اكنون‌در مسجد بالا سر حرم تشريف دارند مرا فرستادند تا به شما بگويم‌رفع حجاب در اسلام حرام است و بخصوص در حرم مطهر حضرت‌معصومه )س(.

   همسر شاه‌ به همراهانش گفت‌:

«اصلاً اعتنائي نكنيد.»

   و زير لب ناسزا مي‌گفت و بدون حجاب‌، با باد زن چتري زيباي كوچكي‌، خودش را باد مي‌زد.

   سيّد چند بار ديگر پيام را تكرار كرد و چون هيچ اثري نديد نزد حاج شيخ بازگشت و سر در بيخ گوش‌ حاج شيخ نهاد و گفت‌:

من پيام شما را رساندم امّا آنها اعتنائي نكردند.

حاج شيخ‌ با شگفتي فرياد زد:

لا اله الا الله چقدر وقاحت‌، چقدر بي شرمي‌.

   و خود، به سوي ايوان آيينه راه افتاد.

   حاج شيخ محمّد تقي بافقي‌، در حالي كه جمعيت خشمگين با مشتهاي گره‌كرده در كنار او بودند و همهمه اعتراض سخت بلند بود، خود را به ايوان آيينه رسانيد.

   وقتي حاج شيخ شروع به صحبت كرد مردم هم به احترام او و هم براي‌اينكه صداي‌ حاج شيخ‌ به زنهائي كه در غرفه بالاي ايوان آيينه نشسته بودند برسد، كاملاً سكوت كردند.

   حاج شيخ‌ با تمام قدرت و سطوت‌ِ يك رهبر مسلمان خروش برداشت و فرياد كشيد:

آهاي خانم‌ها! حجاب ضروري اسلام است‌، رفع حجاب در اسلام حرام‌است‌، مخصوصاً در حرم دختر پيغمبر )ص(، اگر مسلمانيد حجاب را رعايت كنيد و اگر هم مسلمان نيستيد به احترام حضرت معصومه )س(اين كار را بكنيد!

   مردم با فريادهاي كوبنده صلوات‌ و تأييد، همهمه‌اي عظيم به راه انداختند و عدّه‌اي به طرف غرفه‌ها مشتها را گره كردند و ناسزا گفتند و آماده شدند كه‌بالا بروند و آنها را خود از آنجا بيرون كنند.

   زن شاه وقتي خشم مردم و مشتهاي گره كرده آنان و موج حركت جمعيت‌به طرف غرفه را ديد و اوضاع را كاملاً خطرناك يافت در فكر چاره افتاد، او دريافت كه اگر بيشتر در غرفه بماند، مردم حتماً هجوم مي‌آورند، بنابراين‌، در حالي كه سخت بخود مي‌پيچيد برخاست و همراه نديمه‌هايش از غرفه بيرون رفت‌و در اطاق پشت غرفه از انظار ناپديد شد.

   مردم با شادماني و پيروزي صلوات فرستادند.

شاه‌: من الا‌ن مي‌آيم قم به رئيس شهرباني بگوئيد آن سيّد و آن شيخ را دستگير كنند

زن‌ِ شاه پس از اين جريان فوراً توليت آستانه‌ را خواست و جريان را به او گفت‌، سپس از او خواست ترتيبي بدهد كه او بتواند به شاه تلفن كند، توليت دستور او را فوراً انجام داد و وقتي ارتباط برقرار شد در حالي كه صدايش مي‌لرزيد و به گريه هم افتاده بود با شاه صحبت كرد:

اعلي حضرت‌! شما زنده باشيد و ملكه را چند شيخ بي‌نزاكت بي‌آبروكنند؟

   شاه‌ پرسيد:

«چه شده‌؟ بجاي گريه حرف بزن ببينم چه شده‌؟»

   زن شاه‌:

«ما توي غرفه ايوان حرم نشسته بوديم اوّل يك سيّد، بعد يك شيخ‌ پيرمرد آمدند و هر چه از دهانشان درآمد به ما گفتند!»

   شاه‌:

«آخه براي چي‌؟»

   زن شاه‌:

«چه مي‌دانم‌، مي‌گفتند ما حجاب نداريم‌

   شاه‌:

پس‌، اين‌ توله سگ پدر سوخته‌، رئيس شهرباني قم چه ... مي‌خورد؟ چرا به او نگفتيد؟

   زن شاه‌:

چشمم روشن به ملكه توهين كنند شاه از جايشان تكان نخورد و رئيس شهرباني بفرستد؟ ديگر كلاه اعلي حضرت در هيچ جاي مملكت‌ پشم خواهد داشت‌؟

   شاه‌:

خيلي خوب‌، خيلي خوب‌ الان مي‌آيم قم‌ به رئيس شهرباني بگوئيد تا من برسم آن سيد و آن شيخ را دستگير كنند.

شاه مثل بُرج زهر مار وارد قم و با چكمه وارد حَرَم شد

بعد از اينكه تحويل سال شد، همه جمعيّتي كه در حرم و اطراف آن اجتماع‌كرده بودند به خانه‌ها و يا مسافرخانه‌ها رفتند، و حرم و صحن تقريباً خلوت‌شد، ولي آنها كه از تلفن‌ِ زن شاه‌ به شاه و اينكه شاه گفته بود من الان به قم‌مي‌آيم خبر داشتند مي‌دانستند كه حوادثي در پيش هست‌، و تقريباً سه ساعت از تلفن‌ِ زن شاه مي‌گذشت كه افراد دولتي‌: رئيس شهرباني‌، افسران‌، توليت و خَدَمه آستانه مقدس معصومه )س( با نگراني و بي‌تابي در صحن مطّهر نو، هر يك‌در جاي خود به انتظار ايستادند، از در شمالي صحن تا حدود يكصد متر افراد پليس مسلّح به احترام ايستاده بودند و زن شاه‌ و همراهانش هنوز در يكي از غرفه‌هاي پشت ايوان به انتظار شاه‌ نشسته بودند.

   يكي دو ساعت از شب نگذشته بود كه اتومبيلهاي شاه‌ و همراهانش غرّش‌ كنان مقابل درِ صحن آستانه‌ ايستاد، اول اتومبيل شاه‌، پشت سرش اتومبيل‌ تيمور تاش‌، سپهبد امير احمدي و آجودان‌ مخصوص و پشت سر آنها چهار پنج‌«ريو» ارتشي مملوّ از سرباز مسلّح‌.

   رئيس شهرباني‌ جلو دويد و درِ اتومبيل‌ شاه‌ را باز كرد و خبردار ايستاد شاه‌مثل‌ برج زهر مار از ماشين بيرون آمد شِنِل‌ِ بلند روي دوش‌، چكمه به پا، با لباس نظامي و يك تعليمي در دست ...

   صداي‌ رئيس شهرباني‌ با لحن مخصوص ارتشيان بلند برخاست‌:

   اعلي حضرت همايون رضا شاه كبير!

   گارد احترام كه دو سوي دَرْ با تفنگ ايستاده بود پيش فنگ كرد.

   شاه‌ بي اعتنا به همه‌، در حالي كه با تعليمي به ساقه بلندِ چكمه‌هايش‌ مي‌كوبيد يك راست به طرف ايوان آيينه راه افتاد و با چكمه وارد ايوان و مدخل‌حرم شد جائي كه زنش و نديمه‌ها اكنون در آن جا به خاطر استقبال از وي‌،ايستاده بودند.

   در اين حال عدّه‌اي از افسران ارشد و نظاميان كه به دنبال شاه‌ به داخل‌صحن آمده بودند به پاسبانها دستور دادند: هر معمّمي را كه در اطراف‌ صحن ببينيد بگيرند و بياورند، آنها هم جمعي از طلاّب را كه در گوشه و كنار پيدا كردند كشان كشان به طرف ايوان آوردند، براي خوش آمد شاه و زنش‌جلو چشم آنان‌، آنها را زير با طوم و شلاّق گرفتند و زدند، برخي را خود شاه‌ نيز با تعليمي و لگد مي‌زد.

شاه‌: آن سيّد و آن شيخ كجا هستند؟

شاه‌، رئيس شهرباني را خواست و گفت‌: آن سيد و آن شيخ‌ … كجا هستند؟ رئيس شهرباني مثل چوب خشك‌، دو پا را بهم كوبيد و در طول اين مدت كه‌در حالت سلام نظامي ايستاده بود گفت‌:

جان نثار، آن شيخ را گير آورده است و اكنون همين جا در يكي از غرفه‌هاي صحن نو حاضر است امّا آن سيّد متأسفانه فرار كرده و هرچه گشتم اثري از او پيدا نشد.

   شاه‌ با تعليمي‌، محكم به دهان رئيس شهرباني‌ كوبيد به طوري كه يكي دو دندان او شكست و خون از دهانش راه افتاد و چند ضربت ديگر به كتف رئيس شهرباني كوبيد و به يكي از افسران عالي رتبه فرمان داد:

درجه اين توله سگ بي عُرضه را بكن‌، بفرستش تهران‌!

   آن افسر جلو رفت و درجه‌هاي او را در حالي كه او همان طور با سلام‌نظامي و در حال خبر دار ايستاده بود كَنْد و به دوتا پاسبان اشاره كرد، آنها جلو دويدند و بازوهايش را گرفتند و او را از صحنه و صحن بيرون بردند.

شيخ با دلي محكم و سرشار از اخلاص و ايمان‌ رو در روي جلاّد ايستاد

شاه‌ بعد از اينكه از مجازات رئيس شهرباني فارغ شد با قيافه خشم آلود فرياد زد: آن‌ شيخ پدر ... و ... را بياوريد، سپهبد احمدي و بعضي از افسران در صدد جستجو بر آمده به مسجد بالا سر، كه عبادتگاه شيخ بود، آمدند و شيخ را ديدند كه در آنجا نشسته است‌، جلو آمدند و دستهاي خود را روي سر او بلند كرده و فرمان دادند «بي حركت‌» و او را به طرف شاه مي‌بردند.

   شيخ با قدمهائي محكم و دلي سرشار از اطمينان و اخلاص بطرف آن جلاّد مي‌رفت و از اينكه توفيق انجام وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را در جاي‌خود بدست آورده است خوشحال بود.

آنكه جان بر روي او خندد چو قند                         از تُرُشروئي خلقش چه گزند؟

آنكه جان بوسه زند بر چشم او                           كي خورد غم از فلك و زخشم او؟

در شب مهتاب مه را بر سَماك‌                                  از سگان و عوعو ايشان چه باك‌؟

كارَك خود مي‌گذارد هر كسي‌                               آب نگذارد صفا بهر خسي‌

خَس خسانه مي‌رود بر روي آب‌                           آب  صافي مي‌رود بي اضطراب‌

مصطفي مه مي‌شكافد نيمه شب‌                           ژاژ مي‌خايد ز كينه بولهب‌

آن مسيحا مرده زنده مي‌كند                               وان جهود از خشم سُبلَت مي‌كنَد

   و بالاخره‌، شيخ محمّد تقي بافقي‌ آمد و بدون هيچ تشويش و هراس روبروي شاه‌ ايستاد.

   ايستادن اين عالم مجاهد و فرياد گر شجاع‌، در برابر اين طاغوت روزگار، يادآور مواردي از تاريخ حماسه آفرين اسلام است‌، ياد آورد ايستادن مسلم بن‌عقيل در برابر ابن زياد و همچنين ايستادن‌ ميثم تمّار، در برابر ابن‌زياد و ايستادن ‌حجر بن عدي و رشيد هجري‌ در برابر زياد است و بالاخره ايستادن سعيد بن‌ جبير، و كميل بن زياد رو در روي‌ حجّاج بن يوسف‌ را تداعي مي‌كند.

   يكي با دلي مست و مغرور مقام و جاه و جلال دنيا، يكي با دلي سرشار از اخلاص و عشق به نيكيها و محبت خدا؛

   يكي‌ در ميان بله قربان گويان متملّق‌، يكي‌ در ميان هاله‌اي از عشق و ايمان واميد به خدا؛

   يكي‌ مسلّح به سلاح تير و تفنگ و شلاّق‌، يكي‌ مجهّز به سلاح علم و ايمان و منطق و عشق به اولياي خدا؛

   يكي‌ غلبه خود را در ضرب و شتم و شمشير زدن و كشتن مي‌داند، آن يكي‌ غلبه خود را در خون و شهادت و كشته شدن مي‌داند؛

متاع كفر و دين بي مشتري نيست‌                        گروهي اين گروهي آن  پسندند

شاه‌: چرا به ملكه ايران توهين كردي‌؟

شيخ‌: توهين نبود امر به معروف بود.

   شيخ محمّد تقي‌ محكم و قاطع‌، رو در روي‌ شاه‌ ايستاده بود و به چشمهاي شاه‌ نگاه مي‌كرد، شاه‌ در منتهاي درجه عصبانيّت فرياد زد شيخ ... (از همان‌فحش‌هاي آبدار و مخصوص و منحصر بفرد خويش نثار شيخ نمود) و با تعليمي و لگد به جان او افتاد و بعد، با اشاره او، شيخ محمّد تقي‌ را دَمَر خوابانيدند و شاه‌ با عصاي ضخيم خود بر پشت او مي‌نواخت و شيخ تنها مي‌گفت‌: يا امام زمان يا امام زمان‌.

   شيخ‌ چون اين قيام براي امر به معروف و نهي از منكر را از اثناي دعاي‌ندبه‌ ـ چنانكه گفته شد ـ آغاز كرده بود، لذا اين سرباز مجاهِدِ امام عصر )ع( از آن ساعت تا اين لحظه كه زير چكمه و شلاّق جلاّد است‌، پيوسته بياد آن‌حضرت است و براي جلب خشنودي او و احياي آرمان او همه اين مصيبت‌ها را تحمّل مي‌كند و مي‌گويد: يا امام زمان و يا امام زمان‌ و خوشحال است كه در راه او چوب مي‌خورد.

من چه در پاي تو ريزم كه سزاي تو بود                سر نه چيزيست كه شايسته پاي تو بُوَد



قبل فهرست بعد