قبل فهرست بعد


ضياء السلطنه‌ دختر فتحعلي شاه قاجار بعد از درگذشت پدرش به عتبات عاليات رفت و در ابتدا شخصي را نزد عالم ربّاني سيد محمّد مهدي طباطبائي فرزند عالم بزرگوار سيد علي طباطبائي صاحب رياض كه زاهدترين علماي عتبّات‌ مقدّسه بود فرستاد كه مرا اختيار كن ولي سيد محمّد مهدي قبول نكرد از آن پس‌شاهزاده ضياء السلطنه از عالم فرزانه شيخ محمّد حسين صاحب فصول‌ خواهش‌كرد كه با من ازدواج كن او هم قبول نكرد.

   بعد از آن به محضر استاد الفقهاء سيد ابراهيم موسوي قزويني صاحب‌ضوابط كه شخصيّتي عظيم مانند صاحب جواهر بود كسي را فرستاد و تقاضاي وصلت و ازدواج با او كرد سيد ابراهيم‌ در جواب گفت‌: مخارج شما شاهزادگان بسيار است و وضع زندگي ما فقيرانه است و لذا معذرت‌مي‌خواهم‌.

   شاهزاده ضياء السلطنه دوباره كسي را فرستاد كه من از شما هيچ مخارج‌مطالبه نمي‌كنم بلكه خرج شما و عيال شما را هم بعهده مي‌گيرم سيد ابراهيم‌ در جواب گفت‌: كه مرا عيال و زن و فرزند است كه در حال سختي زندگي و فقر با من بسر برده‌اند و لازمه وصلت با شما آن است كه از آنها چشم بپوشم‌و من اين كار را نمي‌كنم‌.

   شاهزاده براي بار سوّم شخصي را فرستاد كه شما در نزد اهل و عيال‌خود و در منزل خود باشيد و منظور من اين است كه فقط اسم شما بر سر من‌باشد ولي آن عالم بزرگوار باز امتناع نمود و قبول نكرد.[465]

   بايد توجه كنيم كه اين عالم بزرگوار سيد ابراهيم موسوي قزويني‌ فقيه‌بسيار بزرگي است كه سالها در حوزه كربلاي معلّي شاگردان بسيار با عظمتي‌راتربيت كرد و درس او مانند درس صاحب جواهر منبع خير و بركت و مركزتحقيقات بود و در قسمت مهمي از بلاد شيعه‌ مرجعيت داشت و هر سال بيش‌از بيست هزار تومان از هندوستان‌ و وجوه شرعيه بسياري از ايران و سايرجاها به خدمتش ارسال مي‌شد ولي بسيار زاهدانه زندگي مي‌كرد و جز گذرانروزانه بسيار اندك و با نهايت صرفه جوئي چيزي برنمي‌داشت و براي خودهرگز مالي نيندوخت‌.[466]

6- مقدّس اردبيلي اموال خود را با فقرا تقسيم مي‌كرد و براي خود به اندازه سهم يكي از فقرا نگاه مي‌داشت‌

عالم ربّاني‌ مقدّس اردبيلي (احمد بن محمّد) ـ كه متبحّر در علوم فقه و كلام و تفسير و حديث و در ورع و تقوا ضرب المَثَل‌ و ملاقات او با امام عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء در ميان سيره نويسان مسلّم است ـ در مرتبه عالي از زهد و ساده زيستي و احتراز از تجمّل گرايي بود و در سالهايي كه مردم از لحاظ‌وضع مالي در مضيقه و تنگدستي بودند اموال خود را با فقرا قسمت مي‌كرد وبراي خود نيز به اندازه سهم يكي از فقرا بر مي‌داشت‌.[467]

   علاّمه مجلسي‌ در بحار مي‌گويد:

«مقدس‌ّ اردبيلي‌ در پرهيزگاري و زهد و فضل به مرتبه بسيار بالايي نائل شد كه مانند او را در ميان متقدّمين و متأخّرين‌ نشنيده‌ام‌.»[468]

اين جامه چركين مرا شستشو بده و بياور

مقدّس اردبيلي‌ به اندازه‌اي ساده و بدون تشريفات در ميان مردم رفت و آمد مي‌كرد كه اگر كسي سابقه قبلي نداشت او را نمي‌شناخت‌.

   روزي يكي از زوّار نجف اشرف به او برخورد كرد و به وضع ساده وي نگاه‌كرد و نشناخت به او گفت‌: اين لباس چركين مرا بگير و ببر شستشو بده و بياورتحويل بده مقدّس اردبيلي لباس را گرفت و برد و شستشو داد و آورد كه تحويل‌بدهد آن زائر او را شناخت و خجالت كشيد و بعضي از مردم به آن زائراعتراض كردند كه چرا لباس خود را براي شستشو به اين شخصيت بزرگ‌علمي داده است مقدّس اردبيلي‌ فوراً به آنها گفت‌: چيزي نشده است حقوق‌ برادران مو¤من بر يكديگر زياده از اين است‌.[469]

7- حاج شيخ عبدالكريم همان شبي كه از دنيا رفت‌ خانواده او شام نداشتند

موسّس حوزه مقدّسه قم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ كه در سال‌1276 در مهرجرد يزد متولّد و در سال 1355 قمري چشم از اين جهان بست‌علاوه بر كمالات و امتيازات فراواني كه داشت از لحاظ زهد و ساده زيستي‌نيز نمونه‌اي بود.

   امام خميني (ره) در يكي از سخنرانيهاي خود فرمودند:

«مرحوم آقاي حاج شيخ عبدالكريم‌ِ ما وقتي كه فوت شد آقا زاده‌هاي او همان شب چيز نداشتند همان شب شام نداشتند.»[470]

   او چون مرجع شيعيان بود وجوه شرعيّه فراواني به ايشان مي‌رسيد ولي‌هنگام وفات همه اثاثيه‌اش به هزار و پانصد تومان نمي‌رسيد و مبالغي‌مقروض بود كه طلبكاران همه طلب خود را به آن بزرگوار بخشيدند.[471]

   در كتاب نقباء البشر مي‌گويد:

«حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ با اينكه اموال فراواني از وجوه‌شرعيه براي او آورده مي‌شد ولي او هرگز آنها را پيش خود نگاه‌ نمي‌داشت و آن اموال را به تجّاري در بازار قم‌ كه از صُلَحاء بودند، تحويل مي‌داد و در نزد آنها جمع مي‌شد و در موقع دادن‌شهريّه طلاّب يا مواقع ديگري كه لازم مي‌شد ايشان حواله‌مي‌دادند و پول از آنها گرفته مي‌شد و مورد تقسيم قرارمي‌گرفت و يا به مصارف لازم خرج مي‌شد.»[472]

نمونه‌هائي از عقل و تدبير يك عالم ربّاني خدمتگزار

علاّمه سيّد محسن امين‌ در اعيان الشيعه‌ مي‌گويد:

«من در سال 1353 كه به قصد زيارت حضرت رضا و حضرت‌معصومه‌ (س) به ايران‌ مسافرت كرده بودم به منزل حاج شيخ‌عبدالكريم‌ وارد شدم و او به منظور احترام‌، جايگاهي را كه در آن‌اقامه نماز جماعت مي‌كرد در آن چند روزي كه در قم‌ اقامت داشتم به

من واگذار كرد و من از او نيابت مي‌كردم در آن موقع‌در حوزه علميّه قم‌ كه او تأسيس كرده بود 900 نفر طلبه تحت سرپرستي او درس مي‌خواندند و او در كشور ايران‌ داراي‌رياست علمي و مرجعيّت بود و از شهرهاي ايران اموال بسياري به عنوان وجوه شرعيه براي او ارسال مي‌شد و او همه آنها را در نزد بعضي از تجّار بازار كه مورد امانت بودند مي‌گذاشت و بواسطه همان تجّار آن اموال را به مصارف طلاّب مي‌رسانيد و براي خود هم به اندازه معاش خود در حدّ قناعت از آنها مي‌گرفت‌ و اين خود دليل روشني بر وفور عقل او است‌.

    و ما مدّتي كه در قم‌ بوديم و با او معاشرت كرديم براي ما روشن شد كه او مردي است سرشار از علم و عقل و كي است و فضل و يكي از دلائل وفور عقل او همان بود كه ذكر كرديم‌.

    و يكي ديگر از علائم عقل او اين بود كه هرگاه يك مسأله از او سوال مي‌كردند يا مسأله‌اي در محضر او مورد بحث قرارمي‌گرفت هرگز بدون فكر و تأمّل حرف نمي‌زد و بدون تأمّل و فكر جواب نمي‌گفت‌.

    و پيش از ورود ما به قم‌ سيل عظيمي به قم‌ آمده خانه‌هاي‌ بسياري را كه تعداد آنها به سه هزار خانه مي‌رسيد خراب كرده‌بود و او تلگرافهائي به تمام شهرهاي ايران‌ مخابره كرد و از مردم خواست در تعمير آن خانه‌ها به او كمك كنند لذا از همه مناطق ايران كمكهايي براي اين منظور به محضر ايشان تقديم‌شد و او دست به آن پولها نزد و هيأتي را براي اين موضوع‌ترتيب داد كه آن هيأت هر شب با رياست ايشان تشكيل مي‌شد تا تمام آن خانه‌ها را تعمير و تكميل كرد و به صاحبان آنها تحويل‌ داد.»[473]

نمونه‌اي از ساده زيستي و خدمتگزاري‌

مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ مرجع تقليد و موسّس حوزه علميّه قم‌خادمي داشت به نام‌ شيخ علي او مي‌گويد:

شبي در ايّام زمستان در بيروني آقا خوابيده بودم صداي در بلندشد، برخاستم و در را باز كردم ديدم زن فقيري است اظهار كرد:شوهرم مريض است نه دوا دارم و نه غذا و نه زغال دارم كه اقلاًكرسي را گرم كنم من جواب دادم‌: خانم اين موقع شب كه كاري‌نمي‌شود كرد و آقا هم مي‌دانم الان چيزي ندارد كه كمك كند، زن‌نا اميد برگشت ولي ديدم آقا كه حرفهاي ما را گوش مي‌داده مرا صدا كرد، من رفتم به اطاق‌، آقا فرمود: شيخ علي اگر روز قيامت‌خداوند از من و از تو باز خواست كند كه در اين ساعت شب بنده‌من به در خانه شما آمد چرا او را نااميد كرديد؟ ما چه جوابي‌داريم‌؟ عرض كردم‌: آقا ما الا‌ن چه كاري مي‌توانيم براي او انجام‌بدهيم‌؟

    فرمود: تو منزل او را بلد شدي‌؟ عرض كردم‌: بلي مي‌دانم‌، ولي رفتن ميان آن كوچه‌ها با اين گل و برف مشكل است‌؟فرمود: بلند شو برويم وقتي كه آمديم مريض را ديديم و منزل را هم ملاحظه كرديم صحّت اظهارات آن خانم معلوم شد آن وقت‌آقا به من فرمود: برو از قول من به صدر الحكماء بگو همين الا‌ن ‌بايد اين مريض را معاينه كند من رفتم دكتر را آوردم‌، دكتر پساز معاينه نسخه‌اي نوشت و به من داد و رفت‌، آقا به من فرمود: برو به دواخانه فلان بگو به حساب من دواي اين نسخه را بدهند من رفتم دوا را گرفته آوردم بعد فرمود: برو به منزل فلان علاّف ‌بگو به حساب من يك گوني زغال بدهد، من رفتم زغال را گرفتم‌با مقداري غذا آوردم‌، خلاصه آن شب آن خانواده فقير از هر جهت راحت شدند هم بيمار با خوردن دوا حالش خوب شد هم غذا خوردند و هم كرسيشان گرم شد، بعد فرمود: روزي چقدر گوشت براي منزل ما مي‌گيري‌؟ عرض كردم‌: هفت سير، فرمود: نصف آن گوشت را هر روز به اين خانه بده آن نصف ديگر هم‌براي ما فعلاً بس است آن وقت فرمود: حالا بلند شو برويم‌ بخوابيم‌[474].

ابعاد شخصيّت حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ (ره)

در اينجا لازم است توجه داشته باشيم كه‌ حضرت آيت الله العظمي حاج شيخ‌عبدالكريم حائري‌ يكي از اعاظم علماي عالَم‌ِ تشيّع است و تأسيس‌ حوزه مقدّسه‌قم در زمان طاغوت‌ِ دست نشانده استعمار و استكبار و نگهداري آن و تربيت‌ شاگردان مبرّز و متبحّر دليل بزرگي بر عظمت و كفايت و درايت و تدبير آن‌مرد بزرگ است و شخصيت او غير از جهت زهد و ساده زيستي كه مورد بحث قرار گرفت ابعاد ديگري نيز دارد كه ما با توفيق خداوند متعال قسمتي از آن را در بحث جريانهاي عصر پهلوي قبلاً تذكر داديم و بقيّه را در موارد مقتضي متذكر خواهيم شد.

   اكنون با ذكر اين مطلب بحث درباره اين عالم ربّاني را خاتمه مي‌دهيم‌:

بنده خداي كريم مهمان خداي كريم گرديد

هنگامي كه آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ در سال 1355 قمري به‌لقاء الله پيوست آيت الله سيد صدر الدين صدر كه يكي از علماي بزرگ قم و از شاگردان مبرّز ايشان بود و بعد از درگذشت استاد خود سالها به عنوان يكي از علما و مدرّسين حوزه علميّه قم‌ و يكي از مراجع تقليد در جامعه اسلامي مورد تكريم و تجليل بود اين قطعه را در مرثيه او سرود كه بر لوح مرقد مطهّر او هم اكنون ثبت است‌:

عَبْدُ الكَرِيم‌ِ آيَة‌ُ اللهِ قَضَي‌َ                  وَانْحَل‌َّ مِن‌ْ شَمْل‌ِ العُلُوم‌ِ عِقْدُه‌ُ

                 اَجْدَب‌َ رَبْع‌ُ العِلْم‌ِ بَعْدَ خِصْبِه‌ِ                        وَ هَّدَ اَرْكَان‌َ المَعَالِي فَقْدُه‌ُ

                 كَان‌َ لاِهْل‌ِ العِلْم‌ِ خَيْرَ وَالِدٍ                                              وَ بَعْدَه‌ُ أَمْسَت‌ْ يَتَامَي‌َ وُلْدُه‌ُ

                 كَوْكَب‌ُ سَعْدٍ سُعِدَ العِلْم‌ُ بِه‌ِ                                         دَهْراً وَ غَاب‌َ اليَوْم‌َ عَنْه‌ُ سَعْدُه‌ُ

                 فِي شَهْرِ ذِي القَعْدَة‌ِ غَالَه‌ُ الرَّدي‌َ                                       بِسَهْمِه‌ِ يَالَيْت‌َ شَلَّت‌ْ يَدُه‌ُ

                 فِي حَرَم‌ِ الائِمَّة‌ِ الاطْهَارِ فِي‌                                            شَهْرِ الحَرَام‌ِ كَيْف‌َ حَل‌َّ صَيْدُه‌ُ؟

                 دَعَاه‌ُ مَوْلاَه‌ُ فَقُل‌ْ مُوَرِّخاً                                               لَدَي الكَرِيم‌ِ حَل‌َّ ضَيْفاً عَبْدُه‌ُ

   يعني‌:

   1. عبدالكريم‌ آيت‌ِ خداوند رحلت كرد و رشته تدريس و تأليف علوم و تحقيق از هم گسست‌.

   2. علم و دانش بعد از گذراندن دوره افزايش و فراواني به كاستي گرائيد و فقدان اين مرد بزرگ پايه‌هاي رسيدن به اركان كمالات را سست و متزلزل‌گردانيد.

   3. او براي اهل علم و فرزندان حوزه علميّه‌ پدرِ خوب و مهرباني بود و بعد از درگذشت او فرزندانش يتيم گرديدند.

   4. او ستاره سعادت و درخشندگي بود و علم در روزگار او به اوج كمال و سعادت رسيد ولي امروز نيل به سعادت و كمال از دست رفت‌.

   5. در ماه ذي القعده الحرام‌ صيّاد مرگ با تير خود او را از پاي درآورد واي‌كاش دست اين صيّاد فلج مي‌شد.

   6. در حرم ائمه اطهار: ـ شهر قم‌ ـ و در ماه حرام كه شكار كردن حرام‌است چگونه شد كه شِكار كردن او حلال شد؟

   7. پروردگار او، او را دعوت كرد و براي تاريخ وفات او بگو:

بنده خداوند كريم مهمان خداوند كريم گرديد

   آخرين مصراع اين قطعه‌: لَدَي الكَرِيم‌ِ حَل‌َّ ضَيْفاً عَبْدُه‌ُ با حساب حروف اَبْجَد1355 مي‌شود كه مادّه تاريخ ارتحال او مي‌باشد.

روياي صادقه‌، خوابي كه چراغ راه بيدار دلان است‌

آيت الله حاج سيد صدر الدين‌ صدر سراينده قطعه اشعاري كه ذكر گرديد مي‌گويد:

بعد از گفتن آن قصيده در عالم رويا خود را در باغي ديدم كه بسيار خوش منظره بود.

    و من در خيابانهاي آن باغ قدم مي‌زدم شخصي جلو من آمد و گفت‌: ميل داريد حاج شيخ عبدالكريم حائري‌ را ملاقات نمائيد؟ گفتم‌: كمال ميل را دارم‌، افتاد جلو و گفت دنبال من بيائيد؛ پس مابا هم سه چهار تا خيابان طي كرديم رسيديم به فضائي كه وسط‌باغ بود و در آن حوضي پر از آب كه اطرافش گل كاري شده بود قرار داشت و در سمت راست آن فضا ساختماني بود كه سه‌چهار پلّه از زمين بلندتر بود و من نگاه كردم ديدم در آخر اطاق‌، گوشه دست راست حاج شيخ عبدالكريم‌ تكيه به دَرْ نموده و به باغ‌نگاه مي‌كند، من سلام كردم و وارد اطاق شدم و احوال پرسي‌كردم جواب دادند كه‌: الحمد لله حالم خيلي خوب

است و ايشان از من احوال پرسي كردند و وضع حوزه و احوال علماء و دوستانشان را پرسيدند من هم جواب دادم‌.

    و بعد گفتم‌: آقا شما در اين باغ تنها هستيد اجازه بفرمائيد من‌بيايم و در خدمت شما باشم فرمود: نه حالا شما نيائيد شما كارداريد و مردم هم با شما كار دارند بايد برويد، از آن پس هر دودست خود را بلند كرده فرمودند: من تنها نيستم خير تنها نيستم‌ آن وقت ملتفت شدم كه ايشان فوت كرده‌اند دوباره احوال پرسي‌كردم بعد نظري به باغ انداختم ايشان چون متوجه شدند كه من‌مجذوب آن باغ شده‌ام هر دو دست را بلند نموده به طرف‌ِ من‌اشاره كرد و فرمود:

لَدَي الكَرِيم‌ِ حَل‌َّ ضَيْفاً عَبْدُه‌ُ.

من فوق العاده تعجّب كردم كه چگونه از شعر و تاريخ گفتن من‌مسبوق شده‌اند از شدّت تعجّب از خواب بيدار شدم‌.[475]

8. فقيه عاليمقام سيّد محمّد كاظم يزدي‌: مي‌خواهم گذشته خويش را فراموش نكنم‌

مرجع عالي مقام تشيّع فقيه بزرگوار سيد محمّد كاظم يزدي‌ با اينكه به مقام‌مرجعيّت در سراسر جهان رسيده بود هرگز زي‌ّ طلبگي خود را فراموش نمي‌كرد و همچنان زاهدانه و ساده زندگي مي‌كرد و امكانات و موقعيّت‌، در روح بلند و استوارش اندك تأثيري نگذاشته بود.

   روزي يكي از بزرگان حوزه كه به اطاق خصوصي سيّد رفته بود در گوشه‌اطاق چشمش به يك ديزي‌ (ديگ كوچك دسته دار) افتاد از سيّد پرسيد اينچيست‌؟ سيّد در جواب گفت‌: ديگ‌ِ زمان طلبگي من است آن را جلو چشمم گذاشته‌ام ‌كه خودم را فراموش نكنم‌.[476]

   اين قصّه ياد آور جريان اياز و سلطان محمود است كه اياز به سلطان محمود گفت‌: من پوستين و چارق زمان شباني را در داخل اطاق در بسته‌اي گذاشته‌ام‌ و هر روز به آن اطاق داخل مي‌شوم و پوستين كهنه را مي‌پوشم و چارق را برپا مي‌بندم و به خودم مي‌گويم‌: اي اياز اكنون كه به موقعيّت و مقام رسيده‌اي‌ هرگز خود را فراموش مكن‌.

از مني بودي مني را واگذار                             اي اياز آن پوستين را يادآر

9- حكيم وارسته حاج ملاّ هادي سبزواري‌

حاج ملاّ هادي سبزواري‌ كه از اعاظم فلاسفه و حكماي اسلامي اواخر قرن‌سيزدهم هجري است در سال 1212 قمري در سبزوار متولد و پس از تكميل‌ مقدّمات و پايه‌هاي علوم به اصفهان‌ عزيمت كرد و مدّت هشت سال در درس‌حاج شيخ محمّد ابراهيم كلباسي و شيخ محمّد تقي صاحب حاشيه و ملاّ علي نوري‌شركت نمود و به مقام مهمي از علوم معقول و منقول نائل گرديد و مدّتي در مشهد مقدّس رضوي‌ به تدريس اشتغال داشت و در اواخر عمر خود به سبزوار مراجعت كرد و در آن شهر مدرسه‌اي تأسيس كرد كه بزرگترين مدرسه‌فلسفه و حكمت و منطق به شمار مي‌رفت و تعداد زيادي از رجال علم و تحقيق‌از بلاد ايران‌ در جلسات درس او گرد آمده به مهارت علمي نائل شدند و اوداراي خصايص ممتازي بود:

   1- زهد و ساده زيستي در حدّ بسيار بالا.

   2- سحر خيزي و تهجّد.

   3- اقامه عزاداري حضرت سيّد الشهداء )ع( بطور دائم در ايّام مقتضي در منزل‌ خود.

   4- تقسيم اوقات شبانه روزي خود بطور منظم و دقيق‌.

   5- تدريس و تربيت طلاّب علوم ديني و كوشش كامل در تهذيب اخلاق آنها.

   راه معاش او منحصر به يك مزرعه بود كه از عائدات آن ارتزاق مي‌كرد و هر سال در هنگام بدست آمدن محصول‌، نخست زكوة آن را اخراج مي‌كرد و براي خود به اندازه خوراك خود و اهل و عيالش آنهم در حد قناعت برمي‌داشت و اضافه را نيز بتدريج به فقرا مي‌داد.

   او در نتيجه عزّت نفس و استغناي طبع از هيچكس چيزي نخواست و تحفهو هديّه‌اي را از هيچكس قبول نكرد و با كمال زهد و تقوا و صدق و صفا روزگار خود را گذرانيد و هيچ ثروتي نيندوخت و فرزندان خود را به ساده‌زيستي و احتراز از تجمّل گرائي عادت داد[477].

   در كتاب معارف الرّجال‌ مي‌نويسد:



قبل فهرست بعد